پرده اول
ساعت ۸ صبح است. هوا کمی ابری است. دیشب باران تندی باریده. پاییز است دیگر، باید هم باران ببارد. اوضاع مثل همیشه است. افکار درهم و رژه‌ی با صلابت تفکراتی با هر رنگ و بو. اینجا خیابانی است که هر روز از آن عبور می کند. صدای ترمز اتومبیل افکارش را متلاشی می سازد. تا سر برمی گرداند، این فیلم تکراری به پایان می رسد. اکنون جهان برایش تاریک است. مطلقا تاریک.

 

پرده دوم
آژیر آمبولانس طنین انداز است. زیاد نیستند تعداد ماشین هایی که راه را برای آمبولانس باز می کنند. داخل کابین آموبولانس چنان دراز کشیده است که گویی بر تمام بی خوابی های شبانه اش همین الان چیره شده است. پرستار چندان مضطرب نیست. طبیعی است، کار روزانه اش را انجام می دهد. ماسک اکسیژن روی دهانش است. خون چندانی نرفته، اما جهان برایش تاریک است. مطلقا تاریک.

 

پرده سوم
نیمه شب است. نزدیکانش در تلاطم هستند. روی تخت بیمارستان در ورای شیشه های چندین جداره دیده می شود. با لباسهایی که صبح با آنها خانه را ترک کرده بود. فقط کمی کثیف شده اند. دکتر با همان تصویر آشنای فیلم ها ظاهر می شود. ابراز تاسف می کند. او دچار مرگ مغزی شده است. امیدی نیست. دنیای روی سر نزدیکانش می چرخد. آنچه از رگ گردن به انسان نزدیک تر است، دم در ایستاده. هنوز جهان برایش تاریک است. مطلقا تاریک.

 

پرده چهارم
در اتاقی در همان بیمارستان، مادری در همان نیمه شب، دست دخترک کوچکی را گرفته است. نا رسایی کلیه می رود که جهان این فرشته را نیز تاریک کند. اشک مادر دیگر سرازیر نیست، چون خشک شده است. مگر چند روز و چند هفته می توان گریست. اما هنوز امید دارد و به پاره تنش امید می دهد. شاید کسی پیدا شود و نگذارد جهان او تاریک شود.

 

پرده پنجم
در صبح پاییزی دیگر، بهانه ای بد، تمام اقوام دور و نزدیک را گرد هم آورده است. از شدت سرخی چشم ها، گونه ها و بینی می توان تشخیص داد چه کسی از کدامین دایره‌ی نزدیکی است. به عمق برده می شود. اما کسی نمی داند وزنش کمی سبک تر شده است. دوشی از خاک روی سرش باز می کنند. این آخرین فرصت دیدن آسمان آبی است اما حیف که جهان برایش تاریک است، مطلقاً تاریک

 

پرده ششم.
چشمه اشک مادر، دوباره جوشیده است. انگار تقدیر نیست این چشمه خشک شود. اما این اشک شوق است. فرشته کوچکش نجات یافته، عمل موفقیت آمیز بوده است. این دخترک نازنین، دیگر قرار نیست از نارسایی کلیه رنج ببرد. امروز روزی است که او مرخص خواهد شد. به سوی جهانی مملو از روشنایی

 

پرده هفتم
او اکنون در ذهن یک انسان، با احترامی وصف ناپذیر زندگی می کند. جهان برایش روشن است. مطلقا روشن…

 

هر سال هشت هزار شهروند ایرانی بر اثر مرگ مغزی این دنیا را وداع می گویند. هر روز ده ایرانی بر اساس از کار افتادگی عضوی جایگزین پذیر، این دنیا را وداع می گویند. (منبع نامعتبر است)

چگونه می توان عضوی را که هنوز داغ است، به زیر خاک سرد برد. مگر غیر از این است که همین تکه از بدن ما، می تواند مرگ دیگری را تا چند ده سال به تاخیر اندازد؟!

۱۲۱۲