woman-hand-1200

امروز ۸ مارس است.
روز جهانی زن.
موضوع کمی عجیب است.
چرا روز جهانی مرد وجود ندارد.
اصلا چرا در تقویم برخی روزها به نام شده اند؟
فلسفه به نام کردن برخی روزها در تقویم چیست؟ دوستی عزیر می گفت “هرآنچه در جامعه احتمال فراموشیش برود، روزی به نامش می کنند تا حداقل یک بار در سال به یاد بیفتد”. این نظریه برای تمام روزهای نامگذاری شده صحیح نیست، اما چنین به نظر می رسد که برای “روز زن” درست باشد.

یعنی ممکن است روزی اهمیت این اسم از ذهن ها پاک شود؟
جواب این است که پیش از اینها این اتفاق افتاده است. بلی، اهمیت این اسم از ذهنها پاک شده است و در این دوران، حتی چنین روزی که اغلب رسانه ها توجهشان را معطوف به “زن” می کنند، نمی تواند ذهن را متوجه فقدان عمق و معنی این اسم نماید. نکته جالب اینجاست که رفته رفته افراد بیشتری به فقدان این معنی پی می برند و نتیجه اش می شود خلق شعارهای بیشتر و ظاهر سازی های هوشمندانه تر.

تغزل در باب ستایش مقام زن، تقریر کتابهایی در نکوداشت منزلتش، نمادسازی هایی در کوچه و خیابان و بهشتی که به زیر پایش می دهند، اما این تلاش برای جبران یک کاستی ـ که بسیار رنگ و بوی شتاب زدگی دارد ـ نه تنها چاره نیست که شکاف را بزرگتر می نماید. چرا که در عیان و در خفا، آنچه رخ می دهد تجاوز است و خشونت و حق کشی و آزار.

در حد و اندازه های ریشه یابی نیستم. اما می دانم که آنچه بر زنان جهان رواداشته شده است، یک بازی ناخواسته برای تئاتری است به نام حیات که نویسنده آن را برای بزرگداشت مرد نوشته است. به نظر من، مرد به اندازه ای که همیشه پنداشته است، نیرومند نیست، اما این تضاد بین برداشت ذهنی و حقیقت، برایش گران تمام خواهد شد. دست کاری پنداشت بسیار سخت است، پس می توان نمایشی راه انداخت تا نمود بیرونی را به گونه ای ساخت که کمی نزدیک به تصور ذهنی بنماید. از ابتدای خلقت، این “مرد” نه یارای مقابله با مرگ داشته، نه توان ایستادگی در برابر نا ملایمات طبیعت و نه حتی توان غلبه بر خویشتنِ وحشی خویش.

پس این قدرت که “مرد” شاکله ذهنی خود را بر مبنای آن ساخته کجاست؟ بلاخره جایی باید خود را نمایان کند و چه جایی دم دست تر از روابط میان او و مکملش. فریادی که اولین مرد تاریخ بر سر اولین زن ظلم دیده برآورده است، برون ریزی تمام کمبودهای و تناقضات درونی اش بوده و این حقیقت تا به همین امروز و تا همیشه پا برجاست. زنان زیادی به دست مردان کتک می خورند، نقص عضو می شوند، مورد سوء استفاده جنسی قرار می گیرند، آزارهایی دور از عقل می بینند، چرا که بخشی از تئاتر “قدرتمندتر از واقع دیده شدن” مرد هستند.

تصور من این است که رسوب این حقیقت در لایه های تاریخ اجتماعی بشر است که امروز، زن را ضعیف می شناساند. اما ملاک سنجش چیست؟ مگر ملاکی جز قدرت نداشته مرد وجود دارد. که اگر ملاکی دیگر در میان بود، شاید کفه ترازو به آن سو سنگینی می کرد.

من نمی دانم چاره چیست. حداقل در ابعاد بزرگ نمی دانم، اما می دانم من، به آن اندازه که به ذهن مردانه ام تزریق شده است، قدرتمند نیستم. اما من هم دوست دارم باشم. شاید اگر راه واقعی بزرگ شدن را بلد باشم، لازم نباشد ادای بزرگ بودن درآورم …