یک

با جزییات تمام به یاد دارم اولین باری را که مرا “مهندس” صدا کردند. سال ۱۳۸۱ بود. من تازه وارد دانشگاه شده بودم. آن‌هم یک دانشگاه دولتی در یک رشته بسیار خوب و ارزشمند. دانشگاه صنعتی سهند، مهندسی مواد و متالورژی. روزی برای خرید یک عینک جدید به همراه مادرم وارد یک عینک فروشی شدیم. روال عادی خرید ما و فروش فروشنده در جریان بود تا اینکه مادرم با افتخار به فروشنده گفت که من در چه رشته ای و چه دانشگاهی تحصیل می کنم. کمی بعد فروشنده با لحنی بسیار مودبانه گفت “آقای مهندس، این عینک بیشتر به شما می آید”

چه حس غریب و جالبی داشتم. بی هیچ تعارفی فقط و فقط برای شنیدن این کلمه دو سال تمام تلاش کرده بودم، درس خوانده بودم، کنکور داده بودم و اکنون که می دیدم تلاشهایم بی نتیجه نمانده است، خوشحال بودم. من آقای مهندس شده بودم. کلمه ای که امروز بعد از گذشت ۱۴ سال از آن متنفرم.

مهندس

نکته نخست اینکه کاش یکی بود و به من می آموخت که نه برای شنیدن کلمه ” آقای مهندس ” بلکه برای شاد زیستن و آرام زیستن و رسیدن به خوشبختی در زندگی ام باید تلاش کنم، درس بخوانم، کنکور بدهم و رشته محبوب و مطلوبی برگزینم.

نکته دوم اینکه خیلی زود فهمیدم مورد استفاده ابزاری قرار گرفته ام. آن فروشنده برای اینکه روی رای من تاثیر بگذارد و بتواند زودتر نهایی سازی کرده و سودش را دریافت کند، از آن واژه استفاده کرده بود. تازه، آن سالها مثل الان استفاده ابزاری از این کلمات چندان مثل نقل و نبات نشده بود.

دو

چندی پیش کمی زودتر از موعد پروازم به فرودگاه رسیدم. تصمیم گرفتم سری به لیست انتظار بزنم و اگر موفق به گرفتن بلیط لیست انتظار شدم، با یک نوبت پرواز زودتر خودم را به تبریز برسانم. جوانی در هم‌همه‌ی اسم نویسی در لیست انتظار داشت با موبایل صحبت می کرد. لحن بسیار بدی داشت و به هیچ عنوان رعایت حضور بانوان در آن محیط را نمی کرد. بر خلاف همیشه این‌بار کنجکاوانه گوش کردم. فهمیدن این‌که در کار خرید و فروش خودروهای تصادفی است کار چندان دشواری نبود. بعد از اتمام گفتگو هم با بی مبالاتی تمام با متصدی باجه فروش هواپیمایی آتا برخورد کرد.
کمی بعد یکی از مسئولین نه چندان بلند پایه استان را دیدم. از دور سری تکان دادیم و سلام و احوال پرسی مختصری کردیم. گویا ایشان هم متقاضی بلیط دقیقه آخر بودند که مثل من آنها هم موفق نشدند. جوان بد دهن آشنایشان بود یا اینکه آنجا آشنا شدند. درست نفهمیدم. نکته اینجاست که آن مسئول نه چندان بلند پایه هنگام خداحافظی برای ترک فرودگاه دست قهرمان بد دهن داستانمان را در دست گرفت و با استحکام تمام گفت “خدا نگهدار آقای مهندس” و او هم در حالی که تا کمر جلو جناب مسئول دون پایه خم شده بود گفت “خداحافظ آقای دکتر”.

سه

لحظه ای درنگ کنید. از خود بپرسید به کجا می رویم. زندگی در اجتماعی که القاب در دهان شهروندانش جولان می دهند برای نسل آتی چه دست آوردی خواهد داشت. آنجا که کسی نمی داند شغل، تخصص، مهارت، حتی سطح تحصیلات دیگری چیست و او را دکتر خطاب می کند، چه انتظاری باید داشت از دانستن و بلد بودن.
مگر نه این است که دانشگاه نماهای عین قارچ رشد یافته این مملکت فقط و فقط برای اعطای این القاب و وجهه بخشیدن به آنانی که در یک سیستم آموزشی صحیح حتی نمی توانستند سیکل بگیرند اما حالا دکتر شده اند، تشکیل گشته اند و صدها میلیارد تومان گردش مالی صنعت فروش مدرک و عنوان در این کشور است؟
در اجتماعی که تزریقاتی، خارج دیده، راکب یک مرکب مدل بالا، فارغ التحصیل موسسه آموزش به اصطلاح عالی فلان ده کوره، ریس فلان اداره و … می شود دکتر، به نظر شما به یک جراح قلب که قلب یک انسان در حال مرگ را از سینه در می آورد و در قفسه سینه انسانی دیگر می گذارد و بعد از یک جراحی چندین ساعته به او زندگی دوباره می بخشد، چه باید گفت؟ به نظر شما اگر من و هم‌قطارانم “استاد” شویم، شجریان ها را چه باید نامید؟!

چهار

رسیدن به القاب دکتر ، مهندس ، استاد ، پروفسور و … بسیار بسیار ساده است. قدیمی ها نمی دانستند و بلد نبودند و فکر می کردند باید ۱۸ سال درس خواند و دکتر شد، نگو فرمولش بسیار ساده تر بوده است. فقط باید به اطرافیانتان این حس را بدهید که خطاب قراردادن شما با چنین القابی نفعی برایشان دارد.

پنج

من به یک نتیجه ساده رسیده ام، نتیجه ای که خودم آن را سرلوحه عمل و رفتارم کرده ام. لقبی که دیر یا زود کل اجتماع به استفاده از آن روی خواهند آورد، لقب نامیرای “آقا” یا “خانم” است. این بار نه از سر عادت بلکه با پرداختن به عمق آن.

شش

من آیدین نامدار هستم. نه بیشتر و نه کمتر. کل تلاشم این است که روزی “آقای آیدین نامدار” شوم.