من یک روانشناس نیستم و خود را در گروه کسانی نمی بینم که بدون داشتن دانش و تجربه کافی، در حوزه حساس و پر خطر روانشناسی، اظهار نظر می نمایند. اما بی شک برای برخی از واژه های این حوزه، ذهن من نیز جهت می یابد و دیدگاهی می آفریند. درست است که خود را عضو جامعه بسیار کوچکی می یابم که دوست دارند جهان را جایی زیست تنی تر ببینند و تا حد اندک بضاعت خود جهان را زیستنی تر بسازند، اما به عنوان یک انسان عادی و شاید با کمی اغماز سالم!، من نیز با بسیاری از احساسات آشنا هستم. یکی از مهم ترین احساساتی که در طول زمان و به عمر خود، تجاربی متفاوت از آن یافته ام، احساس غم و اندوه است.

وقتی مروری به گذشته ی خود می اندازم و طعم های مختلفی را که غم بر کام من چشانده است، به یاد می آورم، اولین و مهمترین نتیجه ای که می گیرم این است که غلظت این طعم، در گستره ای از زمان از گذشته های دور تا امروز، رو به کاهش بوده است. این بدان معنی نیست که عوامل غم انگیز در حیات من کاهش یافته اند، بلکه ترجمان من و به طبع آن واکنشم به عوامل غم انگیزاننده دست خوش تغییر شده است. در نگرش امروزم به مسیر پیشرفت خود در این حوزه، نه تنها نشانه ای از کمبود عاطفه در خود نمی یابم، بلکه به این نتیجه می رسم همان تغییرات درونی که مرا نسبت به غم و اندوه مقاوم تر نموده است، در رویکردی دیگر، مرا عاطفی تر و احساسی تر ساخته است که در نگاه نخست، همین امر یکی از بزرگترین تناقضات را در این مساله به وجود می آورد.

در جستجوی علت یابی برای این تناقض، تنها و تنها نتیجه ای که می گیرم این است که احساسات و عواطف در درون من، در هاله ای از منطق توام با خودشناسی رشد یافته است و همین امر است که امروز کمتر از گذشته، مقابل غمگین گران زندگی، غمگین می شوم.

شاید همین مقدمه نسبتا طولانی، نشان می دهد که در این فرصت دوست دارم تجاربم در زمینه مدیریت شخصی بر روی واکنشهای درونی در زمینه غم و اندوه را به اشتراک بگذارم. اما در همین جا و قبل از ورود به اصل بحث، واجب می دانم بار دیگر تاکید کنم که ضمن احترام تمام به حوزه روانشناسی، قصد به هیچ عنوان جسارت به ساحت علمی دوستان متخصص در این حوزه نیست بلکه تلاش، صرفاً بر بیان تجارب به ویژه با رویکرد مدیریت غم و اندوه می باشد.

 در جستجوی واژه غم، به نتایج جالبی برخورد می کنیم که  بازنویسی آنها در این مجال ضروری نیست و دوست داران می توانند در این باب بیشتر بجویند، اما از دیدگاه من، غم چیزی جز جای خالی شادی در درون انسان نیست. این تعبیر به همان اندازه که ناچیز، ضعیف، کم محتوی و غیر علمی می نماید، به همان اندازه هم می تواند راهگشا و عملیاتی باشد. من به شخصه همیشه در مقوله های مربوط به غم و اندوه، بهترین دفاع را در حمله یافته ام.

از دیدگاه من، تنها راه جدا شدن از غم، از میان برداشتن عوامل غمگین کننده نیست. خسرانهای گوناگون، فرودهای پیش بینی نشده، جدایی های لاجرم، کمبودهای غیر قابل رفع و …، همه و همه بخشی از زندگی یک انسان  عادی هستند و که به ذات، غم انگیزند. قصد به از میان بردن آنها با هدف از میان بردن اندوه، آب در هاون کوبیدن است. اما می توان تمام این موارد را کنار هم تجربه کرد، اما میزان اندوه حاصل از آنها را به کمترین مقدار ممکن رساند.

در جمله اخیر، به تاکید از عبارت کمترین مقدار ممکن استفاده می کنم چرا که نمی توان در یک انسان سالم، غم را به اندازه صفر تصور کرد. بلکه هر انسانی مقداری از آن را تجربه خواهد کرد و کل موضوع صحبت ما، کاستن از آن مقدار است، نه به صفر رساندن آن.

کاربردی ترین راه برای شخص من در کاستن از غمها، افزایش شادی ها بوده است. نکته اساسی اینجاست که ما نمی توانیم عوامل غم انگیز را حذف کنیم، اما می توانیم عوامل شادی آفرین را خلق نماییم. در واقع، شاید وقوع بسیاری از مسائلی که ما را در غم و اندوه فرو می برند، از کنترل ما خارج باشند، اما خلق بسیاری از عواملی که ما را با شادی آفرینی از همان غم و اندوه خارج سازند، کاملاً در کنترل ما هستند.

پیش بینی من بر این است که خوانندگان محترم در این بخش از مطلب به دو گروه عمده تقسیم خواهند شد، گروه اول با همان شور و شوق پیشین خواندن را ادامه خواهند داد و گروه دوم که امیدوارم تعدادشان زیاد نباشد، این مطالب را به دور از واقعیات، یک فانتزی ذهنی تصور نموده و در دل خواهند گفت “برو بابا دلت خوشه!!”

اما روی سخن من دقیقاً به گروه دوم است. آیا تا کنون به اندازه کافی تلاش نموده اید که دل شما هم خوش باشد؟ یا منتظر یک معجزه اید؟ به همین یک جمله فکر کنید، شاید جواب همان معجزه ای باشد که در جستجوی آنید.

بزرگترین معجزه را زمانی در وجود خود زنده کردم که یادگرفتم هرگز نباید قضاوت کنم. دوری از قضاوت، دل انسان را ورز می آورد و بزرگتر می گند و وقت دلتان اینگونه بزرگ شد، دیگر نمی توانید آن را با زشتی ها و پلیدی ها پر کنید. لاجرم این جای خالی را، یک لذت مضاعف از عادی ترین اتفاق زندگی پر خواهد کرد. انسانهایی را در کنار خود خواهید یافت که هر روز ملاقاتشان می کردید اما آرام آرام لذت بیشتری از معاشرتشان تجربه می کنید. دفتر کارتان دوست داشتنی تر خواهد شد، مشتریانتان مهربان تر به نظر خواهند آمد و آیینه منزلتان، نگریستنی تر خواهد شد.

اما آیا جهان عوض شده است؟ خیر. این شمایید که فضای بیشتری برای زیبایی ها، آن هم فقط با یک تمرین ساده باز کرده اید. اگر قضاوت نکنید، شادتر خواهید بود تا زمانی که شادید، غم از شما فراری خواهد شد.

این معجزه من بود، دوست داشتن بی حد و حصر انسانها و دوری از قضاوت، شما هم اگر بجویید، معجزات فراوانی در درونتان زنده خواهند شد، چرا که کاینات، از برای غمگین شدن من و شما نمی چرخد. این ماییم که تعبیر ناصحیح یافته ایم از این دَوَران.